تبلیغات
ܓ✿ کـوچـ ه اقـاقـیـا ܓ✿

ܓ✿ کـوچـ ه اقـاقـیـا ܓ✿

من اومدم :)

سلام

برای وبلاگم رفیق نیمه راه شدم
گرچه باوجود این شبكه های موبایلی و گرفتاری های زندگی عملا یه سری چیزا كنار گذاشته میشن
اما تلاش می كنم هرازگاهی بیام :)

امشب شب تولدمه
ولی بنظرم معمولی میاد
گرچه برنامه هایی داشتم اما یه جورایی كنسل شدن
بیخیال

فعلن :)





طبقه بندی: روزمـرگـے هـآ،
+ نوشته شده در یکشنبه 24 مرداد 1395ساعت 10:01 ب.ظ توسط مـعـصـومــه بـارانــی رهـگـــذر()

یه عصر پاییزی...

زود اومدم، نه؟ :))

ولی بدجور سرماخوردم صِدام افتاده ، حالم اصن خوب نیس .  از طرفی هم منتظرم تا بچه ها از مشهد بیان
علی دیروز عمل داشت

عصبی ام
به رو خودم نمیارم
ینی خیلی وقته

امممم
امیدوارم علی زودتر خوب شه

راستی
گفته بودم روز تولدم با روز دختر یکی شده بود؟
هه
چ روزای مزخرفی هم بود
مرداد زهرمارم شد

بیخیال

فعلن





طبقه بندی: روزمـرگـے هـآ،
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان 1394ساعت 03:07 ب.ظ توسط مـعـصـومــه بـارانــی رهـگـــذر()

چیزی جز " سلـام " هم میشه مگه نوشت؟! :)

به نام خدای فاصله ها

اومدم سریع یه دو خطی بنویسمو برم.
یه دو هفته بیشتر شاید، هوای کوچه م رو کرده بودم اما برخلاف همه که پسوردشون یادشون میشه ، من یوزرم یادم شده بود :>

ادامه مطلب



طبقه بندی: روزمـرگـے هـآ،
+ نوشته شده در جمعه 8 آبان 1394ساعت 08:46 ب.ظ توسط مـعـصـومــه بـارانــی رهـگـــذر()

سلام..!


حرف خاصی ندارم
ینی ترجیح میدم نداشته باشم

فقط اومدم یه سری زده باشم  ُ بس

امیدوارم روزای سال 94 برای همه فوق العاده باشه... از ما که گذشت

تا بعد...







طبقه بندی: روزمـرگـے هـآ،
+ نوشته شده در جمعه 14 فروردین 1394ساعت 06:06 ب.ظ توسط مـعـصـومــه بـارانــی رهـگـــذر()

hale.man


مثل اتاقی که

از تاریکی پُر شده باشد

پُر شده ام از درد

بی هیچ روزنه ای ...


*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*


حرف نمیزنم ،

ساکتم ، مرده که حرف نمیزند..!!!!


*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*


مثل کبریت، حالتی "غریب"دارم!
انگار که میدانم ساخته شده ام تا:
"بسوزم"


*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*


یه وقتایی هست ...

نه "گریه کردن" آرومت میکنه ..

نه "نفس عمیق" ...

نه "یه لیوان آب سرد"...

نه "داد زدن" ...

یه وقتایی هست که

فقط

نیاز داری ،

بـــــــــمــــــــــیــــــــــــرِی ...

همین ..!






طبقه بندی: ڪوچـﮧ پـس ڪوچـﮧ هــآے دلــ❤ــ،
+ نوشته شده در سه شنبه 16 دی 1393ساعت 01:02 ق.ظ توسط مـعـصـومــه بـارانــی رهـگـــذر()

رفتم دلت تنگ شه سنگ شد ،خواستم دلم سنگ شه تنگ شد.....


دلم گرفته بود قدم زنون اومدم حوالی خلوتکده م
هه! جایی رو که نداریم بریم

بعد عمری کمدمو بعدازظهری ریختم بیرونو تمیزش کردم
خیلی نامرتب شده بود
چندتا وسیله که برام خیلی با ارزشن رو بسته بندی کردم که آسیب نبینن

کاش خدا هم زندگی ما رو ازین بل بشویی دربیاره و کمی نظمش بده
یه ذره هم از حاجتا و دعاهای ما رو برآورده کنه ممنونش میشیم

درسته ما بدیم و به بدیمونم معترف اما یه خدا که بیشتر نداریم
هان؟
مگه نه خدا؟

تو را بنده های خوب بسیارست 
اما
ما را که یه خدا بیشتر نیست

ناز ما که واسه کسی خریدار نداره، واسه تویَم نداشته باشه که کلامون پس معکره س که 
بگو هوای ما جهنمیاتم داری
بگو حداقل دلمون به یه چی تو این دنیا خوش باشه

هی دل غافل
اون از اینکه وسط بچگیمون بی مامان شدیم
اون از 9 سال بدبختی و عصاب خوردی ُ کلی ماجراهای تلخ
اینم از الان که دلمون خوش بود داره روزای خوبم واس ما میاد
زهی خیال باطل
الانم که نه کسی هست دردتو بفهمه و درد نذاره رو دلت
نه همدردی
نه همزبونی
نه حالی
نه مال زیادی
نه ایمان درست ُ درمونی
خداجون ، قربونت برم
ما رو ب تماشای جهان بفرستادی؟!!
خب قربونت الکی جای بقیه رم تنگولیدیم
ترمز ما رو بکش بریم بابا
خودتم راحت میشی

هیییییی ، هی وای
چی فکر میکردیم ُ چی شد!
چی فکر میکردیم ُ چی شد!
چی فکر میکردیم ُ چی شد!
چی فکر میکردیم ُ چی شد!
چی فکر میکردیم ُ چی شدددددددددددددد!

دلم گرفته خدا
یه کاری کن دیگه

:((((


تونیستی منم حال موندن ندارم 
هوا خوبه اما نفس کم میارم ...

تونیستی دلم بی بهونه میگیره 
یک لحظه نگاهت از خیالم نمیره...

تونیستی زمینم میلرزه زیر پام 
همه اینو دیدن که بی تو چه تنهام... 

کجایی ببینی که حالم خرابه؟
کجایی که دنیام پراز اضطرابه...






طبقه بندی: روزمـرگـے هـآ،
+ نوشته شده در جمعه 12 دی 1393ساعت 06:00 ب.ظ توسط مـعـصـومــه بـارانــی رهـگـــذر()

یه شب ِ شاید زمستونی!!!


بازم خیلی وقته این طرفا سری نزدم
خودم باید ب خودم بگم که " اِ ازین ورا؟؟ را گم کردین!!؟؟"

هه!
چ کنیم 
حالی نمونده برای نوشتن
درگیر زندگی و اتفاقاش

از اربعین (22 آذر) که اصلا نمیشد وقت زیادی رو ب نت اختصاص بدم تازه یه چند روزیه که اوضاع مث سابق شده

والا دلم گرفته بود
کسی هم نبود که باهش بحرفم
گفتم چندخطی اینجا بذارم
"خودم با خودم درد ُ دل میکنم
خودم میگمو هی خودم میشنوم"


هعییییییییییی روزگار
نه کسی می فهمتت
نه میذارن نفس راحت بکشی
آخرم متهم میشی آدم بده تویی
آره بابا ما اصلا بد
برو دنبال خوباش
ما جلو راتو نمی گیریم

عصبی م،خیلی..حتی خنده هام

ما ب دنیا اومدیم اما دنیا ب ما نیومد

دلم خیلی گرفته
البته مهم نیس
بذار بمیره که منو کشت

دیشب با یکی دعوام شد!
خیلی وقته دعوام میشه
خیلی وقته با همه کج خلقیاش ساختم
اما اون اصلا نمی فهمدم
شده دیکتاتور
میخاد حرف، حرف خودش باشه
میخاد فقط بگم چشم ُ خفه خون بگیرم
باشه من خفه خون می گیرم
اما به قیمتی که براش گرون تموم میشه

حرف زیاده اما بیخیال
آدم نباس زیاد درد ُدل کنه و رازهاش برملا بشن


جـــــهـــنــم ایـــنـــجا ســــت

وقــتـــــی مــــن امـــــروز مــــی مــــیـــرم

و بـــاز فــــردا زنـــــــده ام...


بای...









طبقه بندی: روزمـرگـے هـآ،
+ نوشته شده در سه شنبه 9 دی 1393ساعت 11:03 ب.ظ توسط مـعـصـومــه بـارانــی رهـگـــذر()

گاهی وقت ها....


گاهی وقت ها نوشتنت نمی آید،

قدم زدن را هم دوست نداری،

چای هم برایت بی مزه شده،

از حرف زدن با دیگران حالت به هم می خورد،

حتی اعصابت هم خورد نیست…

خسته نیستی…

دل زده نیستی،

اما تا دلت بخواهد غم داری!


پ.ن:  اتفاقا، اتفاقا من هم 

عصابم خورده،

 هم خسته م،

هم دل زده م از همه و از دنیا،





طبقه بندی: ڪوچـﮧ پـس ڪوچـﮧ هــآے دلــ❤ــ،
+ نوشته شده در شنبه 15 آذر 1393ساعت 06:00 ب.ظ توسط مـعـصـومــه بـارانــی رهـگـــذر()

مهم نیست!!!!



اصلا مهم نیستــ کـہ بعدا چے میشـہ ؛ مهم اینـہ کـہ دیگـہ هیچے مثل قبل نمیشــہ …

.
.
.
.
.
.
.
.
.

امشب
اولین بارے 
نبود کـہ 
لبانم را مے بوسید ...





اشکم را میگویم ...
:(





طبقه بندی: ڪوچـﮧ پـس ڪوچـﮧ هــآے دلــ❤ــ،
+ نوشته شده در شنبه 15 آذر 1393ساعت 05:55 ب.ظ توسط مـعـصـومــه بـارانــی رهـگـــذر()

بیچــآره בلـــمـ



آنقدر بـہ این روزهــاے تلخ عادتــ کرבه امـ

 کـہ وقتے لبخنـــב مے زنمـ قلبمـ تیر مے کشـב

بیچــآره בلـــمـ چقـבر زود عادتــ مے کنــב

بــہ نبودن هر آنچہ کـہ مے خواستـــ ...






طبقه بندی: ڪوچـﮧ پـس ڪوچـﮧ هــآے دلــ❤ــ،
+ نوشته شده در شنبه 15 آذر 1393ساعت 05:53 ب.ظ توسط مـعـصـومــه بـارانــی رهـگـــذر()

زرررررررشک!


حوصله نت گردی نداشتم،هوسم کشید بیام خلوتکده م...
خوبه آدم یه جاهایی رو داشته باشه که بتونه کمی تنها باشه

زندگیم چقد حوصله بر و کسل کننده شده، سروکله زدن با مشکلات ُ دردسرایی که هه تمومی نداره...

باید ببینم حقوق بابا چطوره،شاید برم آموزش رانندگی...یه تغییر -هرچند عادی برای بقیه- میتونه کمی بهم کمک کنه

هووووف... عصابم از دست خودم کفریه... دلم میخاد خودمو گاز بگیرم ُ تنبیه بدنی کنم طوریکه کبودی ها و کوفتگی هاش تا مدت ها بمونه شاید دلم آروم شد ُ حرصم از خودم کم
اشکام میخان که بریزن بیرون اما نمیدونم چرا نمیخام مجالشون بدم... شاید میترسم این تعادل ظاهریم بهم بخوره
 نیاز به یه مکانی دارم که بتونم ساعت ها خلوت کنم و شاید کمی به سوگ خودم بنشینم ... و سبک بشم

از انتظار خسته شدم... ازینکه نمیتونم خودم باشم خسته شدم...از منتظر آینده شدن خسته شدم...میخام خودم یه کاری کنم اما چرا حریف این بی حوصلگی ها نمیشم؟؟؟ چرا نمیتونم خودمو جم ُ جور کنم؟؟؟ نیاز به یه انگیزه قوی دارم ...نیاز به معجزه دارم

معجزه...

این سرفه های لعنتی هم اذیتم میکنن، اه...

نمیدونم باید چ خاکی به سرم کنم؟ خاک بر سرم که انقد بیعُرضم... ینی حالم از خودم بهم میخوره
نمی میریم هم که خلاص شیم


حوصله م گرخید... برم یه استکان چای بخورم!





طبقه بندی: روزمـرگـے هـآ،
+ نوشته شده در پنجشنبه 6 آذر 1393ساعت 05:29 ب.ظ توسط مـعـصـومــه بـارانــی رهـگـــذر()

... I miss U ...


خستــہ تـر از آنم

ڪِـہ لیوانی چاے

آرامم کند

آغوش گرم تُرا میخواهم

در جنگلی ناشناس

وقتی ڪِـہ آسماלּ

از لابه لاے شاخه ها

سرک میکشد ...






طبقه بندی: ڪوچـﮧ پـس ڪوچـﮧ هــآے دلــ❤ــ،
+ نوشته شده در جمعه 23 آبان 1393ساعت 04:28 ب.ظ توسط مـعـصـومــه بـارانــی رهـگـــذر()

عباس، نحن بحماک...


ماه محرم اومد ُ دهه اولش هم گذشت
نمیومدم چون حالش رو نداشتم ، نت هم داغون بود

حالمم گرفته...
مث همیشه.

چیزی هم واسه گفتن نداریم
جز غم و بدبختی...
اینام که گفتن نداره

البته هوس کرده بودم رو کاغذ بنویسم، ی جورایی انگشتام واسه خودکار دست گرفتن تنگ شده بود...
براهمون بجای نت و این خلوتکده به گوشه دفترچه م پناه برده بودم

نمیدونم واقعا دیگه بعضی وقتا بنزین تموم میکنم بد


خدایا
به فریادم برس...




+ نوشته شده در پنجشنبه 15 آبان 1393ساعت 08:24 ب.ظ توسط مـعـصـومــه بـارانــی رهـگـــذر()

نوشتـטּ نَدارد...



غَم ڪِـہ نوشتـטּ نَدارد

نُفوذ میـڪُــند در اُستخواלּ هایتــ

رُسوخ میـڪُــند در قَلبتــ

وَ آرام از چشم هایتــ بیروלּ مے ریزد...






طبقه بندی: ڪوچـﮧ پـس ڪوچـﮧ هــآے دلــ❤ــ،
+ نوشته شده در دوشنبه 21 مهر 1393ساعت 04:06 ب.ظ توسط مـعـصـومــه بـارانــی رهـگـــذر()

تعم طلخ ذندگی!

این روزا رو دوست ندارم...
ازشون بدم میاد
جونم به لبم میرسه تا روزش شب میشه
با یه تنهایی که مث بختک افتاده به روح زندگیم


هه
جز یه خنده کجکی چیز دیگه ای ندارم که در جواب این ناملایمتی ها بدم


ما را به سخت جانی خود این گمان نبود که نبود که نبود!!!


حرف زیاده، درد زیاده ، رنج ها و بغض ها زیادن
این دل شکسته بار زیادی رو ب دوش میکشه که درکش برای خیلی ها سخته


قربونت خدا
این پرونده زندگی ما رو بذار رو
یه ذره نامنظم و بی ریخت شده
یه دستی ب سر و روش بکش






طبقه بندی: روزمـرگـے هـآ،
+ نوشته شده در یکشنبه 20 مهر 1393ساعت 12:14 ق.ظ توسط مـعـصـومــه بـارانــی رهـگـــذر ()

.: تعداد کل صفحات 14 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]