تبلیغات
ܓ✿ کـوچـ ه اقـاقـیـا ܓ✿ - یه کلّه صبحه بارونی:)

ܓ✿ کـوچـ ه اقـاقـیـا ܓ✿

یه کلّه صبحه بارونی:)

سر صبحی گفتم قبلی که برم ُ کارای مربوط ب پروژه دوستم رو انجام بدم ،یه سر ب خلوتکده بزنم... ;)

خدا رو شکر از دیروز بعدازظهر (حدودا ساعتای 3 ونیم ، 4 ) یه بارون نابی گرفت که تا ب امروز هم ادامه داره :)

انقد حیاط خوشگل شده که خدا میدونه... قطره های بارون روی برگای تازه درختا همچی خودنمایی میکنن که دلت میخاد بری بغلشون کنیD: اصن با روح ُ روانت بازی می کنن

تو این هوای بارونی آش رشته میچسبه;) بساطش رو محیا کردم :))

صبح که داشتم بیدار میشدم قبلش خواب مامانمو میدیدم...چقد صورتش واضح بود...
گریه میکردم ُ دستاشو بوسه بارون میکردم ...از روی شرم میخاست مانعم بشه اما وقتی بهش نگا کردم فهمید که چقد دلتنگشم و دیگه چیزی نگفت و بهم لبخند زد
بغلش کردم مث همیشه لاغر ،مث همیشه استخوناشو میتونستی لمس کنی
هِی از صورتش ماچ میگرفتم ،هِی از دستاش، هِی نوازشش میکردم
نمیتونستم آروم بگیرم
بهم لبخند میزد، آروم بود
تنها جاییکه میتونم طوافش کنم فقط رویاست:(
انقد که یه ریز گریه میکردم فاطمه میگفت چخبرته دیگه انقد گریه میکنی اما دست خودم نبود که :(
بعضی جاهاشو دیگه تعریف نمیکنم

:(


برم دیگه
:(






طبقه بندی: روزمـرگـے هـآ،
+ نوشته شده در سه شنبه 16 اردیبهشت 1393ساعت 07:40 ق.ظ توسط مـعـصـومــه بـارانــی رهـگـــذر()